|
حتا تمام ابرهای جهان را به تن كنم باز ردایی به دوشم می افكنند تا برهنه نباشم این جا نیمه ی تاریك ماه است
دستی كه سیلی می زند
نمی داند
گاهی ماهی تنگ
عاشق نهنگ می شود
بیهوده سرم داد می كشند
نمی دانند
دیگر ماهی شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمی خواهم بیابان های جهان را به تن كنم
و در سیاره ای كه هنوز رصد نكرده اند
نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاری ببرند
رد بوسه ات را پیدا نمی كنند
به كوچه باید رفت
گرچه ماشین ها از میان ما و آفتاب می گذرند
به كوچه باید رفت
این همه آسمان در پنجره جا نمی شود
می خواهم در جنوبی ترین جای روحت
آفتاب بگیرم
چراغ سقفی به درد شیطان هم نمی خورد
آن كه پرده را می كشد
نمی داند
همیشه صدای كسی كه آن سوی خط ایستاده
فردا می رسد
بگذار هر چه می خواهند
چفت در را بیندازند
امشب از نیمه ی تاریك ماه می آیم
وتمام پرده ها و رداها را
تكه تكه خواهم كرد
بگذار برای بادبادك و شب تاب هم
اتاقی حوالی جهنم اجاره كنند
من هم خواهم رفت
می خواهم پیراهنم را به آفتاب بدهم .
گراناز موسوی + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 0:23 توسط مسافر |
رنگها نقاشی می کشند و
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 18:42 توسط مسافر |
تو غفلت پروانه را
**************
بعد از چند وقت دوری بازگشتم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 9:37 توسط مسافر |
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 21:35 توسط مسافر |
باز تبر از کنار گفتن گذشت و چیزی برای درخت نماند نیمی شدم نیمی سوز از چهره هامان صورتکی سرخ مانده برای صبح بعد و اما باران مثل همیشه نیمی خیس نیمی تر رویای درخت را از خواب دارکوب های گمشده می شوید. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 14:15 توسط مسافر |
دیکته می نویسم.
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 19:49 توسط مسافر |
یه دلشوره ی عجیبی دارم . احساس می کنم برگشتم به دوران کودکی ... مثل بچه ی کلاس اول که برای رفتن به مدرسه دلشوره داره . همون حس رو دارم ... هم وحشت زده . هم هیجان زده . هم خوشحال و هم گریان .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 20:56 توسط مسافر |
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 11:9 توسط مسافر |
خانه ام زیباست + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 17:48 توسط مسافر |
بدجوری سر دو راهی گیر کردم . دلم یه چیزی می گه و عقلم یه چیزی . تو این حال و هوا به ندای کدومشون گوش بدم که بعدا پشیمون نشم ؟ به هیچ عنوان حوصله ی غر غر شنیدن مامان و بابا رو ندارم که بخوان بگن : ما این روزا رو برات پیش بینی کردیم ... خودت گوش نکردی . خدایاااااااااااااااااااااااااا خودت راه درست رو بهم نشون بده . + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 10:11 توسط مسافر |
|
| |||||